googel+
-
تاریخ: 1392/8/20 ساعت: 19:6
اینم + گوگل منMy +G :xa0http://google.com/+SarahRed1980
داستان عشق خاموش 2
-
تاریخ: 1392/8/20 ساعت: 18:35
عشق خاموش قسمت دوم رفتم تو حیاط و رو نیمکت کنار دیوارنشستم و از تو کیفم ساندویچی که درست کرده بودم و برداشتم که بخورم که صدای یونگ سنگ و شنیدم یونگ سنگ : وای چقد گشنمه منم ساندویچ و نصف کردم و تعارفش کردم و یونگ سنگ هم با لبخند گفت نه نمیخورم خودت بخور منم گفتم مینا:اگه نگیری ناراحت میشم و یونگی...
داستان عشق خاموش 1
-
تاریخ: 1392/11/14 ساعت: 15:46
عشق خاموش قسمت اول اینجا دانشگاه بین المللی سئوله و من مینا از یه خانواده متوسط هستم که با تلاش زیاد و بورسیه تو این دانشگاه درس میخونم اینجا خیلی دانشگاه معروفیه و بیشتر پولدارها اینجا درس میخونن. رشته نقشه کشی بقیه داستان در ادامه :
داستان دراکولا ( داستان واقعی ) و پدید آمدن اولین خون آشام
-
تاریخ: 1392/11/14 ساعت: 15:50
در لغت نامه آكسفورد اینطور ذكر شده ریشه یابی لغت ومپایر (Vampire)لغت ومپایر (خون آشام) برای اولین بار در سال 1734 به زبان انگلیسی وارد شد. این لغت در اصل یك لغت صربی است و به صورت ومپیر (вампир) تلفظ می شود. در زبان صربی، ومپیر (یا برگردان انگلیسیاش ومپایر) به معنی كسی است كه با دندان مینوشد!...
ParkJungMinOfficial
-
تاریخ: 1392/11/13 ساعت: 15:36
안녕.베니스! 저주의 베니스에선 가방도 잃어버리고 다~잃어버렸지만! 안 좋 은 기억도 다~~ 잊고! 파리에선 힘내야지!! 이제 파리로 출발~~!!GO!!GO!! ترجمه:خداحافظ ونیز...در ونیزه نفرین شده من کیف و خیلی از چیزهای خودم رو گم کردم..اما همه رو فراموش خواهم کرد .خاطرات بد رو ! و در پاریس باید خوشحال باشم!میریم به سمت پاریس . برو برو منبع ترجمه : http://p-j-mi...
داستان عشق خون آشام قسمت 3
-
تاریخ: 1392/11/13 ساعت: 4:28
عشق خون آشام قسمت سوم ملینا :ای بابا چقدر خوابیدم امروز کلی کار دارم باید برم یه کادویی هم برای جونگ مین بخرم . از اتاق اومدم بیرون و یه نگاهی به ساعت انداختم یک ربع به دوازده بود و من هنوز کاملا" بیدار نشده بودم دیشب خیلی دیری خوابیدم تا نزدیکای صبح بیدار بودم بقیه داستان در ادامه :
داستان عشق خون آشام قسمت 2
-
تاریخ: 1392/11/16 ساعت: 3:18
عشق خون آشام قسمت دوم صبح که بیدار شدم زود یه صبحونه آماده کردم وردم و رفتم کلاس ظهر که اومدم خونه خیلی خسته بودم یه کم خوابیدم و عصر که بیدار شدم رفتم بیرون و یه غذایی خوردم وقتی اومدم خونه گرم بود رفتم تو تراس که دیدم دوباره اون سایه پشت بقیه در ادامه :
داستان عشق خون آشام قسمت 1
-
تاریخ: 1392/11/23 ساعت: 21:28
عشق خون آشام قسمت اول من ملینا هستم دختری تنها که تو یه شهر غریب زندگی میکنم چند سال پیش پدر و مادرم تو یه تصادف مردن ومن به این شهر اومدم وبا مادربزرگم زندگی میکردم که اونم یه سال پیش مرد حالا من با ارثیه ای که بهم
تیزر داستان عشق خون آشام
-
تاریخ: 1392/11/23 ساعت: 21:26
عشق خون آشام قسمت اول ملینا دختری هست که پدر و مادرش تو یه تصادف مردن و اومده تو این شهر(سئول) پیش مادربزرگش زندگی میکرد که اونم یک سال پیش مرد حالا اون تو این شهر غریب و تنها زندگی میکنه تو یه محله بالای شهر با ارثیه ای که بهش رسیده زندگی خوبی داره ولی خیلی تنهاس اون با یه مردی آشنا میشه که در سا...
وفات پیغمبر (ص)را تسلیت میگویم
-
تاریخ: 1392/10/10 ساعت: 23:40
فستیوال DSP
-
تاریخ: 1392/9/26 ساعت: 4:06
امروز فستیوال دی اس پی هم با حضور جونگ مین برگزار شد
سفر پارک جونگ مین به تایوان
-
تاریخ: 1392/9/4 ساعت: 16:09
این جونگ مین هر جا میره اول از همه میره سراغ بازار
تولد هئو یونگ سنگ
-
تاریخ: 1392/8/12 ساعت: 9:48
کلیپ Life هدیه من به یونگ سنگ خودم درست کردم
HEO YOUNG SAENG (허영생) - 몸이 약한 아이
-
تاریخ: 1392/8/13 ساعت: 18:44
برای دانلود به منبع مراجعه کنیدمنبع : http://hysprince.mihanblog.com/post/812
photo story of young saeng
-
تاریخ: 1392/8/13 ساعت: 18:44
منبع : http://hysprince.mihanblog.com/post/author/1058075
Heo Young Saeng - 2013 LOTTE FAMILY FESTIVAL
-
تاریخ: 1392/8/13 ساعت: 18:44
منبع : http://hysprince.mihanblog.com/
محرم 92
-
تاریخ: 1392/10/18 ساعت: 4:34
EP 4 سرگذشت من دابل اس۵۰۱
-
تاریخ: 1392/7/23 ساعت: 16:41
(قسمت چهارم) ده دقیقه صبر کردم بعد صداش کردم : جونگ مین زود باش عروسی تموم شد و اونم از اون بالا با صدای بلند گفت من آماده ام الآن میام . و چند ثانیه بعد اومد پایین یه کت وشلوار نقره ای براق پوشیده بود منم عصبانی شدم و سرش داد زدم بعد این همه وقت اینو پوشیدی؟ با بریم بالا و پشت کتش و گرفتم و رفتیم ب...
FANTASIA, ELFOS, DUENDES Y MAS
-
تاریخ: 1392/7/23 ساعت: 16:36
بقیه عکسها در ادامه :
EP 3 سرگذشت من دابل اس۵۰۱
-
تاریخ: 1392/7/23 ساعت: 16:42
داستان اول : پارک جونگ مین (قسمت سوم) صبح که بیدار شدم گفتم کار زیادی نمونده تقریبا" همه کارها رو کردم و کارهای جزیی موندهوقتی رفتم تو خونه هیچ کس نبود رفتم تو آشپزخونه می خواستم یه چیزی بخور که چشمم افتاد به سبد لباس چرکا ایقدر پر بود که لباسا ازش آویزون بود چندتاشم افتاده بود رو زمین .صبح که بی...