تولد پارک جونگ مین
-
تاریخ: 1393/1/14 ساعت: 6:33
سال نو مبارک
-
تاریخ: 1393/1/5 ساعت: 22:07
داستان عشق خون آشام
-
تاریخ: 1392/12/20 ساعت: 21:30
داستان عشق خاموش 17
-
تاریخ: 1393/1/5 ساعت: 22:05
عشق خاموش قسمت هفدهم مینا : زودتر برو خونه و استراحت کن ، میخواستم باش شوخی کرده باشم گفتم مینا : یه راست میری خونه ها شنگول خونه نمی ریا جونگ مین :شنگول خونه ؟! مینا : خودت میدونی کجا با صدای رو میگم . بلندی خندید ، جونگ مین : آها فهمیدم باشه نمیرم خیالت راحت . مینا : رسیدی لطفا" به سوا...
داستان عشق خاموش قسمت 16
-
تاریخ: 1392/12/4 ساعت: 19:08
عشق خاموش قسمت شانزدهم خیلی استرس داشتم نمیدونستم چی میخواد بگه از ماشین پیاده شدم و رفتم رو صندلی جلو نشستم و در و بستم اینقدر بندای کیفم و سفت تو دستام گرفته بودم که جونگ مینم فهمید و دستش و گذاشت رو دستام یه ترسی همه جام وگرفت مینا : نکنه دوباره میخواد ... چشمام و بستم ، جونگ مین :استاد چی بهت ...
داستان عشق خاموش قسمت 15
-
تاریخ: 1392/11/26 ساعت: 19:17
عشق خاموش قسمت پانزدهم رفتم تو اتاقم و کارای فردام و تموم کردم هم گشنم بود هم خیلی خوابم میومدحال ِ غذا گرم کردن نداشتم رفتم از تو کابینت آشپزخونه یه کیک برداشتم یه لیوانم آبمیوه از تو یخچال برداشتم و رفتم تو اتاقم زود خوردم و خوابیدم واااااااااای که چه خوابایی دیدم وای وای وای صبح که از خواب بیدا...
جونگ مین
-
تاریخ: 1392/11/14 ساعت: 18:37
داستان عشق خاموش قسمت 14
-
تاریخ: 1392/11/13 ساعت: 21:10
عشق خاموش قسمت چهاردهم چیکارا میکنی دلم خیلی برات تنگ شده بود ،دیدم نگاه عجیبی بهم کرد مینا:چیه چرا اینجوری نگاه میکنی؟ این نامزدتم و خیلی خرشانسه ها اگه دوثانیه دیگه اونجا وایساده بود کیسه گچ میخورد تو سرش . این هیونم کمک کردنشم عین خاله خرسه س یکی از دوستامحرف خوبی زد:اگه کیسه می افتاد رو سرم ک...
داستان عشق خاموش قسمت 13
-
تاریخ: 1392/11/13 ساعت: 21:07
(خیلی شرمنده که نتونستم این قسمت و به موقع بذارم) عشق خاموش قسمت سیزدهم چند روزی تو خونه استراحت کردم و هر روز یونگ سنگ میومد و درسایی که استاد داده ، یادداشت کرده بود و باهام کار میکرد یکی دیگه از دوستامم درس دیگم که یه کم سخت بود و جزوه هاش و برام میاورد بقیه درسامم خیلی سخت نبود اینطوری باید از ه...
داستان عشق خاموش قسمت 12
-
تاریخ: 1392/11/13 ساعت: 21:19
عشق خاموش قسمت دوازدهم هرجورراحتی وآستینم وزد بالا ودستمم پانسمان کرد به کبودیای کمرم هم پماد زد و بلوزمو آروم کشید پایین یونگی پنبه ها و کاغذای باند و ریخت تو یه نایلون . یونگ سنگ: میتونی راه بری یا بغ*لت کنم ؟ باشدم دو قدم بیشتر نرفته بودم که بقیه داستان در ادامه :
داستان عشق خاموش قسمت 11
-
تاریخ: 1392/11/13 ساعت: 21:12
عشق خاموش قسمت یازدهم قرار شد اون شب اونجا بمونیم تا فردا صبح همه جا رو ببینیم بچه هایکلاس به چند گروه تقسیم شدن و رفتن تو اتاقای کارگرها خوابیدند و ما هم البته به اضافه بیتا که مونده بود پیش ما تو دفتر یه جایی برای برای خواب آماده کردیم و خوابیدیم صبح کهبیدار شدیم خیلی کیف داشت وقتی از اتاق رفتم بی...
داستان عشق خاموش قسمت 10
-
تاریخ: 1392/11/13 ساعت: 21:32
عشق خاموش قسمت دهم یونگی منو رسوند خونه گفت یونگ سنگ:استاد میخواد تو اون هفته ما رو ببره بازدید پروژه مینا :خیلی خوبه من خیلی دلم میخواست یه همچین جایی برم یونگ سنگ:به شرطی رفتارت و ... مینا :باشه مشکوک بازی در نمیارم . خدا حافظی کردم و رفتم خونه طبق معمول مامانم بیداربود بقیه داستان در ادامه :
داستان عشق خاموش قسمت 9
-
تاریخ: 1392/11/13 ساعت: 21:34
عشق خاموش قسمت نهم وقتی رفتیم تو کلوپ من رفتم با جونگ مین و دخترا سر یه میز نشستم نمیدونم چرا نمیتونستم با یونگ سنگ روبه رو بشم چند ساعتی اونجا بودیم و جونگ مینهم حسابی خوش میگذروند یونگی هم نشسته بود و مردم و نگاه میکرد لحظه شماریمیکردم بقیه داستان در ادامه :
داستان مرگ تا تاریکی (کارلابن هریس)
-
تاریخ: 1392/11/14 ساعت: 15:14
به زودی ادامه داستان مرگ تا تاریکی رو میذارم
داستان عشق خاموش قسمت 8
-
تاریخ: 1392/11/14 ساعت: 15:16
عشق خاموش قسمت هشتم یونگی من و رسوند خونه و منم سریع رفتم تو اتاقم مثل بید میلرزیدمهمونجا پشت در نشستم و اون صحنه ها رو توی ذهنم مجسم کردم یه کم ترسیده بودم ولی خوشحال بودم چون این اولین بو*سه ای بود که از یه مرد غیر از پدرم بقیه داستان در ادامه :
داستان عشق خاموش قسمت 7
-
تاریخ: 1392/11/14 ساعت: 15:18
عشق خاموش قسمت هفتم جونگ میناز بس تو خوردن و بگو بخند با این دخترا بود متوجه ما نشد البته بهتر من کهداره از این حرفا و رفتاراش بدم میاد من و یونگی قهوه مون و که خوردیم زود رفتیمبیرون هنوز ده دقیقه ای تا کلاس مونده بود خیلی چشمام سنگین شده بود یونگی هم فهمیدو گفت یونگ سنگ : تو مگه دیشب نخوابیدی چرا د...
داستان عشق خاموش قسمت 6
-
تاریخ: 1392/11/14 ساعت: 15:24
عشق خاموش قسمت ششم من هنوز حالم بد بود یونگ سنگ جونگ مین و پیدا کرد و با هم اومدن بیرون جونگی شاکی بود که چرا اینقدر زود میریم وقتی سوار ماشین شدیم جونگی همش غر میزد ویونگی هم بهش قول داد دوباره میریم اونجا و تا هر وقت دلش خواست میتونه بمونه یونگ سنگاول جونگ مین بقیه داستان در ادامه :
داستان عشق خاموش قسمت 5
-
تاریخ: 1392/11/14 ساعت: 15:28
عشق خاموش قسمت پنجم اونجا یهکلوب شبانه بود که تازه باز شده بود اینقدر نور و صدا و شلوغی بود که آدم سرگیجه میگرفت مندیدم خیلی شلوغه و اصلا"جا برای نشستن نیس مینا :یونگ سنگ جا نیس که کجابشینیم؟ دیدم یهپیشخدمت با یه آرایش خیلی غلیظ اومد و با لبخند به یونگی گفت شما میز رزرو کردهبودین ؟ بقیه داستان ...
داستان عشق خاموش قسمت 4
-
تاریخ: 1392/11/14 ساعت: 15:36
عشق خاموش قسمت چهارم یوننگی همینطور که با غذاش بازی میکرد یه دفه سرش و آورد بالا و ذل زدبه چشام یه برقی تو چشاش دیدم حدس زدم یه فکر توپ کرده که اینطوری چشاش میخنده رو کرد به ما و گفت یونگی :ساعت 7 میام دنبالتون هرچی جونگ مین گفت برای چی و کجا چیزی نگفت و رفت منم از جونگی خواحافظی کردم و بلند شدم ب...
داستان عشق خاموش قسمت 3
-
تاریخ: 1392/11/14 ساعت: 15:38
عشق خاموش قسمت سوم وقتی به خونمون رسیدیم قبل از پیاده شدن گفتم مینا : امتحان تئوری و عملی و با هم میگیرن یا جداس ؟ یونگ سنگم یه کم فکر کرد و خندید یونگ سنگ : منم نمیدونم زنگ میزنم از جونگ مین میپرسم بهت خبر میدم منم خداحافظی کردم و رفتم تو خونه بوی غذا همه جا پیچیده بود بقیه داستان در ادامه :