داستان عشق خاموش قسمت 12

تعرفه تبلیغات در سایت

آرشیو مطالب

امکانات وب

سيستم افزايش آمار هوشمند تک باکس
اسکریپت دونی - مرجع تخصصی قالب و اسکریپت وبلاگ دهی نیلوبلاگ - رشد بی سابقه وبلاگها در گوگل خرید عینک آفتابی

آمارگیر حرفه ای سایت

StatsCrop Pagerank Jungmin501.niloblog.com Worth فروشگاه ساعت

پام خیلی ذوق ذوق میکرد یونگ سنگ : با اینکه لباسم گچی میشه ولی مجبورم

بغ*لت کنم قیافش و ببین عین روح شده . تا دم دستشویی کلی از این حرفا زد و

خندید ،یونگی هی میخندید ، من هی حرص میخوردم ، من و نشوند رو سَکو و

حوله روخیس کرد و صورتم و دستام و پاک کرد یونگ سنگ : موهات و دیگه

نمیتونم تمیز کنم بعد یه خنده مرموزی زد و رفت یه حوله دیگه هم آورد و من و

گذاشت پایین رفت پشت سرم وایساد سرم و گرفت پایین مینا : میخوای موهام و

اینجابشوری ؟ اینجوری بدون شامپو که نمیشه نمیخوام موهام و بشورم میخواستم

برم که نذاشت یونگ سنگ : نمیتونی با این موها بری بیرون خودتو تو آینه ببین

مثل پیرهزنها شدی همه موهات سفید شده ، اینجا مایع دستشویی هم هست نذاشتم

حرفش تموم بشه با عصبانیت گفتم مینا : چی میخوای موهام و با مایع دستشویی

بشوری ؟!دو تا دونه مو دارم اینم میخوای بریزه ولم کن برم . یونگ سنگ : باشه

خانوم بداخلاق فقط با آب میشورم . آب و گرم و سرد و تنظیم کرد و سَرم و حسابی

شست وحوله رو پیچید دور سَرم و بغلم کرد آورد تو اتاق یونگ سنگ : یه قرص

مسکن بهتبدم اگه بخوابی بهتر میشی و رفت تا بره و برگرده بقیه دوستام

اومدن دیدنمو از اینکه میدیدن حالم خوبه خوشحال شده بودن با اومدن

یونگ سنگو استاد کیم اونام رفتند استاد برام یه کاسه سوپ آورده بود و گفت

هیون :هیچ وقت با شکم خالی دارو نخور . منم که از خدا خواسته ، خیلی گشنم

شده بود تشکر کردم و کاسه رو گرفتم هیون : الآن حالت چطوره بهتری ؟ چیزی

نمیخوای؟ مینا : نه ، یه کم بهترم . داشت میرفت که گفتم مینا : استاد میخواستم

ازتون تشکر کنم شما جون من و نجات دادین نمیدونم چطوری ازتون تشکرکنم

استاد کیم هیون جونگ : حالا وقت این حرفا نیس بهتره غذات و بخوری و

استراحت کنی عصر برمیگردیم . وقتی استاد رفت یونگی کاسه سوپ و برداشت

و قاشق وپر کرد و به دهنم نزدیک کرد مینا : ممنون خودم میخورم . و کاسه

رو ازش گرفتم و چند قاشق خوردم میخواستم بذارم کنار با شوخی گفت

یونگ سنگ: استاد این و مخصوص تو درست کرده باید همه ش و بخوری

همینطورکه مشغول خوردن بودم رفتم تو فکر اون چیزی که بالای ساختمون دیدم

چی بود آدم بود این کیسه چطوری افتاد تو اون ساختمون کسی نبود تازه یادم اومد

که مهندس تینا چند ثانیه ای بود و رفت تو همین فکرا بودم که صدای خنده بلند یونگی

افکارم وبه هم ریخت به یونگی نگاه کردم دیدم دلش و گرفته و داره میخنده یه نگاه

به کاسه کردم دیدم دیگه هیچی تو کاسه نیس و من هی بیخودی قاشق و میکشم به ته

کاسه یونگی خنده ش که تموم شد گفت یونگ سنگ : گفتم تا تهش و باید بخوری

دیگه نگفتم ته کاسه روهم بخور . کاسه رو ازم گرفت و قرص و با یه لیوان آب داد

دستم یونگ سنگ : تا وقتی برگردیم تو یه کم بخواب مینا : موهام هنوز خشک

نشده اگه اینجوری بخوابم سرما میخورم . یونگی اومد حوله رو از دور رم باز کرد

و باشموهام و خشک کرد یونگ سنگ : این حوله خیلی نم داره میرم یکی دیگه میارم .

من یه دفعه یاد جونگ مین افتادم از صبح که دیدمش دیگه ندیدمش قاطی بچه ها م نبود

فکر کنم بی خبر رفته اگه اینجا بود با این اتفاقی که افتاده بود حتما" برای دیدنم

میومد ،یونگی با یه حوله خشک اومد و همینجور که داشت موهام و خشک میکرد پرسیدم

مینا :جونگ مین و ندیدی؟ از اون موقع که بیدار شدیم دیگه ندیدمش نکنه بی خبر رفته ؟

یونگ سنگ: منم ندیدمش بعد بهش زنگ میزنم . من چند ساعتی خوابیدم و با صدای یه

صدایی بیدار شدم یونگ سنگ : مینا ... مینا بیدار شو میخوایم بریم پاشو من

وسایلت ومیارم با کمک یونگی و لنگ لنگان رفتیم تو اتوبوس استا کیم هی

ازم میپرسید رفتم و کنار شیشه اتوبوس نشستم و یونگی هم کنارم نشست و گفت

یونگ سنگ: اگه جونگ مین اینجا بود تو رو میخوابوندم رو صندلی عقب

که راحت باشی . مینا : ممنون همین جام خوبه نگران نباش . یه کم که رفتیم نمیدونم

چی شد که اتوبوس با یه تکان زیادی وایساد من یه کم کمرم درد گرفت استاد زود

خودش وبه ما رسوند و گفت استاد کیم : مینا خوبی ؟ چیزیت که نشد ؟

مینا :نه خوبم ممنون چی شده ؟ چرا وایسادیم ؟ استاد کیم : چیزی نیس ی ماشین

یه دفعهای اومد جلوی اتوبوس . دوباره راه افتادیم و من دستم و گذاشته بودم رو

کمرم وسرم و گذاشته بودم رو زانوهام دلم میخواست گریه کنم یونگی تا من و دید

سرم وبلند کرد که اشکام سرازیر شد یونگ سنگ:چرا گریه میکنی ؟ کمرت درد گرفت ؟

میخوای یه مسکن دیگه بهت بدم ؟ با سر نشون دادم که نمیخوام . یونگی همینجوری

که نشسته بود من و از جام بلند کرد و نشوند رو پاهاش با همون چشمای گریونم با

بهت بهش نگاه کردم یونگ سنگ : اینجوری بهتره تکانها رو کمتر حس میکنی برای

کمرتم بهتره خوشبختانه خیلی هم سنگین نیستی . یه لبخند بیرمقی زدم و سرم و به

سی* نش تکیه دادم و نمیدونم کی خوابم برد . اینقدر خوابم عمیق بود که نفهمیدم کی

رسیدیم خونه و کی من و آورد تو تختم موقعی که من خواب بودم یونگ سنگ برای

بابا ومامانم تعریف کرده بود که چی شده و گفته بود و استاد کیم هم گفته بود از

طرفش ازپدر و مادرم عذرخواهی کنند و خودم شخصا" برای معذرت خواهی میاد .

و چند روز هم از دانشکاه براش مرخصی میگیره تا خوب استراحت کنه .

صبح که بیدار شدم نگرانی و تو صورت مامانم که کنار تختم نشسته بود

دیدم بابام هم با یه سینی بزرگ اومد تو اتاق بابا : اینم یه صبحونه کامل برای

دختر گلم، من زود تو تختم نشستم سینی و بابام گذاشت رو تختم

مینا :میشه این و بردارین ؟ میخوام برم دست و صورتم و بشورم

بابا :نمیخواد بشوری امروز بابایی میخواد با دستای خودش به دختر

خوشگلش صبحونه بدهِ دستامم و شستما  مینا : این چه حرفیه باباجون

امروز بهترین روز زندگیمه مامانم همینطور که داشت از اتاق میرفت بیرون گفت

مامان :من شما پدر و دختر و تنها میذارم . راستی نهار چی برات درست کنم ؟

بابا :باید یه غذای خیلی خوشمزه و مقوی براش درست کنی . یه کم تو

تختم جابجا شدم و گفتم : ممنون مامان جون هر چی خواستین درست کنین .

صبحونم وکه خوردم بابام سینی و برداشت

دم دروایساد و گفت بابا : میخوای برات قرص بیارم ؟ هنوزم درد داری ؟

مینا :نه بابا جون بهترم و اونم رفت بیرون .

نویسنده : Mekika بازدید : 431 تاريخ : يکشنبه 13 / 11 ساعت: 21:19
برچسب‌ها : عشق , خاموش , داستان,