داستان عشق خاموش قسمت 10 | بلاگ

داستان عشق خاموش قسمت 10

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

سيستم افزايش آمار هوشمند تک باکس
اسکریپت دونی - مرجع تخصصی قالب و اسکریپت وبلاگ دهی نیلوبلاگ - رشد بی سابقه وبلاگها در گوگل خرید عینک آفتابی

آمارگیر حرفه ای سایت

StatsCrop Pagerank Jungmin501.niloblog.com Worth فروشگاه ساعت

سلامی کردم و رفتم اتاقمکه دیدم مامانمم اومد مامان : چرا دیر کردی همش

 چشمم به ساعت بود

مینا : ببخشید برگشتنمدست خودم نبود باید بهشون می گفتم  باید زودتر برم

خونه جونگ مین اول

دوستام و رسوند آخر سر منو رسوند مامان: اگه اشتباه نکنم اون ماشین

دوستت یونگ سنگ بود

مینا : بله تا دم خونه بایونگی سنگ اومدم چون نزدیکای خونه یه جونگ مین

 زنگ زدن اونم گفت

من نمیتونم برسونمت برایهمین با یونگ سنگ اومدم . من خیلی خستم

میخوام بخوابم . مادرم که

رفت بیرون حسابی عصبانیشدم مینا : انگار داره ازم بازجویی میکنه من که

 نمیتونم بگم مامانم

منتظرمه میخوام برم خونهو ... از ناراحتی خوابم نمیبرد پتو و کشیدم رو

سرم و به جایی که

میخواستیم بریم فکر کردمتا خوابم برد صبح یه کم دیر بیدار شدم و بابام اول

من و رسوند دانشگاه

بعد رفت سرکار ، وقتیرفتم تو کلاس خیالم راحت شد استاد هنوز نیومده بود

 یونگی هم متوجه من

نشد سرش با جزوه هاش گرمبود به دقیقه نکشید که استاد اومد و گفت

استاد کیم : قراره هفته آینده

یه بازدید از پروژه تجاریتفریحی بزنیم شما باید یه گزارش کامل و یه طرح

برای مکان تفریحی بدید

طرحاتون بررسی میشه وبهترینش در پروژه استفاده میشه . کلاس که تموم

 شد من رفتم آخر کلاس

و به یونگی گفتم مینا : تو از کجا میدونستی ؟ راستی جونگ میننیومده؟

اونم فقط لبخند زد و

هیچی نگفت مینا : حالا ببین کیه مشکوک میزنه ، خب بگو دیگه یونگ سنگ : قضیهبازدید و

که نمیگم ولی جونگی قرارنامزد کنه مینا : اِ جدی ؟ با کی ؟ یونگ سنگ :

 دختر یکی از مدیرای

همین پروژه س اما جونگی قبولنمیکنه میگه تا درسم تموم نشده حرفشم

نزنید امروزم فکر کنم

خیلی حالش گرفته بوده کهنیومده خیلی زود روز بازدید رسید منم خیلی

 خوشحال بودم و کلی ذوق

داشتم برم اونجا رو ببینمهمه با یه اتوبوس رفتیم که بازم جونگ مین و

قاطی بچه های کلاس ندیدم

به یونگی که کنارم نشستهبود گفتم مینا : مگه به جونگ مین نگفتی که امروز

 قراره بریم بازدید ؟

یونگ سنگ : چرا گفتم ،گفت خودم میام حدودا" یه ساعتی گذشت وقتی به

 محوطه کارگاهی

رسیدیم همگی پیاده شدیمچند تا مهندس منتظر ما بودن و خوشامد گفتن .

 جای خیلی بزرگ و

وسیعی بود تقریبا"همه جا رو بهمون نشون دادن و یه جلسه برای معرفی

پروژه هم داشتیم

من وقتی ماکتش و دیدمخیلی خوشم اومد بعد از جلسه رفتیم بیرون که

 گشتی بزنیم من

همش چشمم دنبال جونگ مینبود که کی میاد سرم بالا بود و داشتم

ساختمونا رو نگاه میکردم

و حواسم به دور و برمنبود که با صدای خیلی بلندی از جا پریدم اینقدر

 ترسیده بودم و قلبم داشت

تند تند میزد که دستم وگذاشتم رو قلبم نشستم زمین یونگی و چندتا از

 بچه ها سریع دویدن طرفم و

گفت یونگ سنگ : چی شد؟ جاییت درد میکنه؟ زخمی شدی؟مینا :

نه از صدای بوقماشین

ترسیدم جونگ مینم از ماشینش پیاده شد و اومد طرفم و با خنده گفت

جونگ مین : فکر نمیکردماینقدر ترسو باشی هم سربه هوایی هم ترسو

من تا دیدم

از عمد اینکار و کردهمیخواستم فحشش بدم که بچه ها دورم بودن نشد بلند

شدم و از بچه ها

تشکر کردم اونا هم رفتنوقتی خلوت شد یه لگد زدم به پای جونگ مین و گفتم

مینا : معلومه چند روزهکدوم گوری هستی حالام که پیدات شده اینجوری

 میکنی داشتم

کلی بد و بیراه میگفتم که یه صدای دخترونه شنیدم که گفت تینا:این کیه که

جرات کرده

با نامزد من اینطوری حرفبزنه . به پشت سَرم که نگاه کردم یه دختری و دیدم

بلوز و شلوار لی با کلاهایمنی قد بلند یه کم هم خوشگل بود ، اومد

خودش و چسبوند به جونگمین و تا اومدم جوابش و بدم جونگی زودتر گفت :

 مینا هم

همکلاسیمه هم  دوستمه ما داشتیم شوخی میکردیم تینا : چه شوخی چه جدی

 کسی حق

نداره با تو اینجوری حرفبزنه دوباره میخواستم جوابش و بدم که جونگ مین دست

تینا رو کشید و برد سمتماشین سوار شدن و از ما دور شدن .

مینا : پس قراره این زنجونگ مین بشه از حالا بدبخت شدنش و تسلیت میگم ،

 من و

یونگی کلی خندیدم و رفتیم طرف بخش اداری . تو اتاق نشسته بودم که چندتا

سوال ذهنم و

درگیر کرده بود نمیدونستم از یونگی بپرسم یا نه ، پاشدم رفتم دم پنجره و

پرسیدم

مینا : این دختره کیه انگاری مهندسی چیزیه ! یونگ سنگ : اون دختر

 آقای

کیم سونگ ایل یکی ازمدیرای این پروژه س و میخواد هرجور شده با

خانواده

جونگ مین وصلت کنه بابای جونگی یکی از سرمایگذارای مهم بزرگ این

اینجاس و هر کسی آرزوشه که دخترشون عروس این خانواده بشه .

مینا : پس این یه ازدواج تحمیلیه .

عشق , خاموش , داستان,...
نویسنده : Mekika بازدید : 501 تاريخ : يکشنبه 13 / 11 ساعت: 21:32