داستان عشق خاموش قسمت 8 | بلاگ

داستان عشق خاموش قسمت 8

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

سيستم افزايش آمار هوشمند تک باکس
اسکریپت دونی - مرجع تخصصی قالب و اسکریپت وبلاگ دهی نیلوبلاگ - رشد بی سابقه وبلاگها در گوگل خرید عینک آفتابی

آمارگیر حرفه ای سایت

StatsCrop Pagerank Jungmin501.niloblog.com Worth فروشگاه ساعت

میگرفتم زود لباسام و عوض کردم و آبی به دست و صورتم زدم به مامانم گفتم

مینا : مامان شام چی داریم من خیلی گشنمه یادته که بابا گفت هر وقت گشنم شد

میتونم غدام و بخورم و منتظرش نمونم .غذام و برداشتم و رفتم تو اتاقم بعدش یه

کم خوابیدم وقتی بیدار شدم ساعت 8:30 شب بود رفتم تو سالن که دیدم بابام اومده

و داره تلویزیون میبینه سلام کردم و رفتم تو آشپزخونه یه لیوان قهوه برای خودم

ریختم و رفتم تو اتاقم تمرینای فردام و نوشتم و نقشه هایی که باید میکشیدم و تموم

کردم دیگه کاری نمونده بود خیلی حوصله م سر رفته بود روم هم نمیشد به یونگی

زنگ بزنم همینطور با گوشیم ور میرفتم که زنگ زد جونگ مین بود تعجب کردم

چه عجبه جونگ مین بهم زنگ زده جواب دادم ،جونگ مین: میخوایم بریم بگردیم

میای یا نه 10 دقیقه دیگه دم خونتونیم مینا : با کی میای؟جونگ مین: یونگ سنگ

و چندتا بچه های کلاس مینا : من باید به مامانم بگم بهت زنگ میزنم رفتم به مامانم

کواشکی گفتم ولی قبول نکرد من هی اصرار کردم مامانم هم میگفت :میخوای مثل

اون شب دیر بیای خونه ؟ بابام صدامون و شنیده بود بابا:شما مادر و دختر چتونه

دوباره دارین بحث میکنین ؟ تا اومد مامانم حرف بزنه من زودتر گفتم مینا:دوستام

میخوان برن بیرون بگردن به منم زنگ زدن گفتن تا 10 دقیقه دیگه اونجاییم آماده

باش مامان نمیذاره برم داشتم حرف میزدم که صدای زنگ در اومد منم با ناراحتی

گفتم مینا:وای اومدن و من هنوز دارم با مامان چونه میزنم اومدن دنبالم من هنوز

آماده نشدم . بابام گفت برم آماده بشم و رفت دم در منم زود رفتم لباس عوض کردم

از مامانم تشکر کردم و رفتم بیرون دم در بابا گفت مواظب خودم باشم خیلی هم دیر نیام

رفتم دم ماشین جونگ مین که جای نشستن نداشت سلام کردم و به یکی از دخترا گفتم

مینا : میشه شما برین تو ماشین یونگ سنگ من دلم میخواد با جونگ مین باشم . دختره

رو انگار با چسب چسبونده بودن از جاش جم نمیخورد به هر کدومشون گفتم محل نذاشتن

جونگ مین :مینا چرا نمیری تو ماشین یونگی اونجا که جا هست با لبخند گفتم

مینا:اون دفعه با یونگی رفتم میخوام حالا با تو بیام اگه دوست نداری میرم تو

ماشین یونگی . جونگ مین هم سرش و آورد عقب و یه چیزی به

یکی از دخترا گفت اونم پیاده شد اینقدر عصبانی بود . من رفتم نشستم

و به یونگی هم سلام نکردمخجالت میکشیدم باش روبه رو بشم رفتیم به یه

کلوپ و خیلی بهمون خوش گذشت منم خیلی حواسم و جمع کردم که

دوباره اون اتفاق بد نیافته . 

داستان , عشق , خاموش,...
نویسنده : Mekika بازدید : 379 تاريخ : دوشنبه 14 / 11 ساعت: 15:16