داستان عشق خاموش قسمت 7 | بلاگ

داستان عشق خاموش قسمت 7

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

سيستم افزايش آمار هوشمند تک باکس
اسکریپت دونی - مرجع تخصصی قالب و اسکریپت وبلاگ دهی نیلوبلاگ - رشد بی سابقه وبلاگها در گوگل خرید عینک آفتابی

آمارگیر حرفه ای سایت

StatsCrop Pagerank Jungmin501.niloblog.com Worth فروشگاه ساعت

 منم هم خندم گرفت تز حرفش هم یه کم خجالت کشیدم و گفتم مینا : نمیدونم قهوه م هم

که خوردم یونگی به دستش و گذاشت رو شونش , یعنی سرم و بذارم رو شونش و بخوابم

منم از خدا خواسته همین کار و کردم نمیدونم چقدر خوابیدم که استاد اومده بود

و این یونگی من و بیدار نکرده بود جونگ مین هم هنوز نیومده بود تا

چشمام و باز کردم دیدم استاد رو به روم وایساده مثل فنر از جام پریدم تا

اومدم چیزی بگم استاد استاد کیم : کلاس جای

خوابیدن نیس اونم اینجوری برو یه آبی به صورتت بزن و زود برگرد به

یونگی هم یه نگاهی غظبناکی کرد که بیچاره سرش و انداخت پایین و جیکشم

در نیومد من تو راهرو بودم که

جونگ مین با دوتا دختر داشت میومد که گفتم مینا : جونگ مین استاد چند دقیقه س

اومده نمیخوای دل بکنی ؟ و زود رفتم تو کارگاه از خجالت نمیتونستم سرم و بالا کنم .

بالاخره زنگ خورد و راحت شدم میخواستم با یونگی حرف بزنم که جونگی با عصبانیت

گفت جونگ مین : تو چرا همش به من گیر میدی من یه وقت نمیخوام بیام سر کلاس

فضول نمیخوام ، زود از کارگاه رفت بیرون یونگی با تعجب نگام کرد منم گفتم

مینا : من تو راهرو با دوتا دختر دیدمش گفتم بیاد کلاس خیلی وقت شروع شده

همین چیز بدی بهش نگفتم . یونگی هم لبخندی زو و با هم رفتیم تا دَم پارکینگ

یونگی رفت ماشین و بیاره که جونگ مین با توپ پُر اومد و کلی غر غر کرد

منم دیگه طاغت نیووردم و با عصبانیت گفتم مینا : من ابله و بگو که نگران توی

احمقم به دَرک هر گوری میخوای برو امیدوارم این اینجا رو سر تو و اون عجوزها

خراب شه . یونگی بوق زد که زود رفتم سوار شدم و نذاشتم حرفی بزنه ، اینقدر

عصبانی بودم که با یونگی هم دعوام شد و گفتم مینا : تو که دیدی استاد اومد چرا

من و صدا نزدی ؟ یونگ سنگ : دلم نیومد صدات کنم فکر نمیکردم اینجور بشه

خیلی ببخشید مینا : دلت نیومد صِدام بزنی ولی دلت اومد که من جلو استاد

خجالت زده بشم نمیدونم حالا استاد چه فکری درباره م میکنه کاشکی زودتر

این درس کوفتی هم تموم بشه برم از اینجا راحت شم از دست شما برام

اعصاب نمونده ، داشتم همینجور غر میزدم که زد کنار و ماشین و خاموش

کرد سرم و آوردم بالا که ببینم چرا وایساده که صورت یونگی و یه سانتی

صورت خودم دیدم یونگ سنگ : نمیدونستم اینقدر دختر غرغرویی هستی

تا اومدم جوابش و بدم گرمای ل*باش و روی ل*بم حس کردم انگار آب بود

رو آتیش همه اون اتفاقای بد محو شد و صورت یونگ سنگ همه ذهنم و پُر

کرد وقتی دیدم اون با چه مهربونی داره اینکار و میکنه منم جوابش و دادم و

چند دقیقه ای همونجور موندیم این اولین اتفاق خوبی بود که بین من و

یونگی افتاد ، ولی خیلی دلم میخواست تو یه موقعیت بهتری بودیم نه تو ماشین  .

 

وقتی یونگی ازم جدا شد انگار قلبم وایساده بود یونگی : حالا آروم  شدی ؟

داستان , عشق , خاموش,...
نویسنده : Mekika بازدید : 342 تاريخ : دوشنبه 14 / 11 ساعت: 15:18