داستان عشق خاموش قسمت 6 | بلاگ

داستان عشق خاموش قسمت 6

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

سيستم افزايش آمار هوشمند تک باکس
اسکریپت دونی - مرجع تخصصی قالب و اسکریپت وبلاگ دهی نیلوبلاگ - رشد بی سابقه وبلاگها در گوگل خرید عینک آفتابی

آمارگیر حرفه ای سایت

StatsCrop Pagerank Jungmin501.niloblog.com Worth فروشگاه ساعت

و رسوند خونشون تو راه خونمون بودییم که گفت یونگ سنگ : اگه هنوز

حالت بده میخوای الآن

نریم خونه ؟ منم که نمیخواستم مامانم من و با اون حال ببینه قبول کردمو

رفت دم یه سوپری

وایساد و گفت میره یه چیزایی بخره وقتی برگشت رفتیم کنار رودخونه

رونیمکت نشستیم و

یونگی یه قوطی نوشیدنی انرژی زا بهم داد و گفت یونگ سنگ:این و بخور

تایه کم حالت بهتر

بشه منم گرفتم خوردم و نسیم خنکی هم میوزید که حس کردم حالم بهتر شد

هرفتم کنار آب و گفتم

مینا :من بهتر شدم زودتر بریم خونه تا مجبور نشدم فردا بی کله بیامکلاس .

خندید و رفتیم تو ماشین

من اینقد خسته بودم که زود خوابم برد با صدای یونگی بیدار شدم که

گفت:رسیدیم خونتون بیدارشو

پیاده شدیم و با هم رفتیم خونه مامان و بابا هنوز بیدار بودن که یونگی

سلام کرد ورو به بابام گفت

یونگ سنگ : اینم دخترتون صحیح و سالم . منم خیلی خوابم میومد و

میدونستم حالا مامانم میخواد

سوال پیچم کنه گفتم مینا : مامان من خیلی خستم میخوام برم بخوابم غذاهم

خوردم بعد رو به یونگی

کردم و گفتم مینا : خیلی ممنون بابت امشب فردا تو کلاس میبینمت اگه

بتونم بیام شب بخیر . رفتم

تو اتاقم و لباسام و عوض کردم و خوابیدم صبح با صدای بیدار شدم

مامان: زود آماده شو بیا

بیرون اومدن دنبالت . من ناراحت شدم مینا : این یونگی هم کار نداره

شاید من نخوام برم کلاس

آخرش بلند شدم و رفتم بیرون طرف دستشویی که دست و صورتم و بشورم

که یونگی گفت

یونگ سنگ : سلام خانوم خوش خواب چقد میخوابی دیرمون شد میخواستم

بگم خودت برو که

پشیمون شدم و جواب سلامش و دادم و رفتم . همه چی یادم رفته بود نمیدونستم

امروز چه

درسایی داریم همش دور خودم میچرخیدم نمیدونستم چی باید بردارم

رفتم بیرون و از یونگی پرسیدم

مینا : امروز چه درسایی داریم ؟ اصلا" حواس ندارم نمیدونم بایدچی بردارم .

یونگی هم برا اولین بار

اومد تو اتاقم همینجور که به اطراف نگاه میکرد چندتا درس و گفت وکارگاه

هم داشتم زود آماده شدم

و خداحافظی کردم رفتم که گفت مامان : با شکم گشنه نرو ضعف میکنی .

یه لقمه با یه لیوان شیر آورد

دم در به زور بهم داد لقمه رو هم تو ماشین خوردم و وقتی رسیدیم

دانشگاه جونگ مین و دیدیم که

میخواست ماشینش و بذاره تو پارکینگ من پیاده شدم و زودتر رفتم سر

کلاس استاد برگه های امتحان

و آورده بود من خیلی نگران بودم که جونگی چیزی نگه استاد برگه ها

روکه داد نمره ام نه خیلی بد

بود نه خوب وقتی استاد برگشت کنار صندلی من وایساد و خیلی آروم گفت

استاد : من از نمره ت

راضی نیستم سعی کن امتحانات بعدی و بهتر بدی . رفت پای تخته و درس

جدید و شروع کرد با

صدای زنگ نفس راحتی کشیدم و اومدم بیرون که جونگ مین مثل گربه پرید

ودستش و انداخت گردنم

و در گوشم  گفت جونگ مین :استاد بهت چی گفت ؟ مثل اینکه استاد خیلی

هوات و داره بگو دیگه

منم دستش و به زور از رو گردنم برداشتم و میخواستم یه چیز دیگه بگم

ولی نگفتم و با شیطنت گفتم

مینا : استاد گفت اگه یه بار دیگه نمرت کم بشه اخراجی جونگی هم

خندید و گفت

جونگ مین : برو چاخان ما رو نپیچون باهات قرار گذاشته ؟ منم از لجم

گفتم مینا : خب که چی استاد

هم دل داره ولی خیلی زود از حرفم پشیمون شدم و با عصبانیت گفتم

مینا :به تو چه که چی گفت مگه

تو میای بگی این دخترای لوس و نُنر چی در گوشِت میگن که همش

آویزونتن؟ گفت نمرت کم شده

سعی کن دفعه دیگه جبران کنی و زود رفتم تو حیاط از ناراحتی کم مونده

بود گریه ام بگیره که یونگی

اومد و گفت یونگ سنگ : به دل نگیر این اخلاقش اینجوریه میخواد از

همه چی سر در بیاره تو کارگاه

هم اگه چیزی بهت گفت محلش نذار حالا بیا بریم یه چیزی بخوریم

صبحونه هم که نخوردی رفتیم تو

غذاخوری که دیدیم طبق معمول جونگی و چندتا دختر نشستن دارن چیز

میخورن ما هم نشستیم و گفت

 

یونگ سنگ : چی میخوری ؟ آبمیوه قهوه چی برات بگیرم ؟

مینا : قهوه با کیک دلم یه چیز گرم میخواد .

داستان , عشق , خاموش,...
نویسنده : Mekika بازدید : 422 تاريخ : دوشنبه 14 / 11 ساعت: 15:24